شبی طولانی که من و تو خانه ایم و تنها...
محمد میخوابد؛ شمع روشن خانه ما
کسی دیگر احوالی از صاحب این خانه نمی پرسد...
چقدر تلخ است پایان یک راز...
برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 11:47
چقدر مثل دیوانه ها فکر میکردم نکند بی دندان بمانی و هر شب خواب دندان هایت را می دیدم!!
خودت انگار می فهمی که دیگر حالا نباید انگشت مارا به لثه هایت بکشی که شاید درد بگیرد
و می فهمی که مرواریدی با ارزش در دهان داری که به هزار زحمت هم نگذاری ردش را بزنیم
تکامل تو به نهایت زیباست...
برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 11:47
چه کسی گمان کرده که من جز وقت نداشتن علت دیگری برای ننوشتن دارم که بزنمشو حتی در همان فرصت کمی که گاهی می آیم وبلاگ هایتان را میخوانم و نظر میدهم...
خدایی بچه داری چندین درجه سخت تر می شود وفتی پایان نامه ای دارد که هر روز مانده و مانده!!
و هر بار ایمیلت را باز میکنی تنت می لزرد که این بار چه تهدیدی از طرف استاد راهنما در انتظارت است
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 4:55 توسط صبور |
برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 11:47

آآآآخ که چقدر فعالم من
برچسب: نویسنده: علی قاسمی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 11:47